۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

گذر هنر : نقاشی ( گفتگو با مسعود غریبی)

1. مسعود غریبی

تابلوها: 1. منظره ایرانی، 2.ماه و درخت سرو، 3.پرنده ایرانی و لاله های هلندی، 4. پولدر و رویاهای من ، ---- .-- .5 . ماه بر فراز رود مقدس

روحی: آقای غریبی عزیز از اینکه حاضر به همکاری با من و مخاطبین این وبلاگ شدید، بسیار سپاسگزارم. از آنجا که شما هنرمندی هستید که در خارج از کشور بسر می‌برد و همین امر دلیلی است بر اینکه هموطنان ما در ایران با شما آشنایی نداشته باشند، مایلم قبل از هر چیز یک معرفی خیلی کوتاهی از خود بکنید. الف: اینکه چند سال دارید و مقیم کدام کشورید؟ب: چند سال است که با هنر به طور حرفه ای سر وکار دارید؟ج: به غیر از نقاشی آیا با هنر دیگری آشنایی دارید؟ د: و بالاخره اینکه آخرین نمایشگاه شما در چه سالی و کجا بوده است؟

غریبی: با تشکر،متولد سال
1332 میباشم، بیست و دو سال است که مقیم کشور هلند هستم، در سال
1992
میلادی تحصیلاتم را در آکادمی هنرهای زیبای شهر خرونینگن در هلند با رتبه ممتاز در رشته نقاشی و گرافیک به پایان رساندم و از همان زمان بطور حرفه ای به کار هنری مشغولم. به غیر از نقاشی مدتها نیز به نوعی از کار گرافیک که در ایران فکر میکنم به آن "چاپ باسمه ای"میگویند مشغول بودم، به غیر از آن کمابیش کار مجسمه سازی هم انجام میدهم (مجسمه های برنزی) و نوعی هم از کار کلاژ که روی تخته های قدیمی انجام میدهم؛ همرا با شیشه، رنگ، کاغذ، فلز و وسایل قدیمی.
در سال معمولا بین
4 تا 6 نمایشگاه در هلند و یا کشورهای دیگر دارم که آخرین آن در خارج از هلند در چین بوده و نیز در هلند نمایشگاهی انفرادی در موزه ی شهر زوترمیر با حدود
60
تابلوی رنگ و روغن و تعدادی مجسمه و کارهای کلاژ؛



روحی: واقعیت این است که تصاویری که شما برای «وبلاگ» فرستاده‌اید، با توجه به عناوینشان از جنبه نوستالوژیک زیادی برخوردارند. به عنوان مثال «ماه» و «سرو» و یا «لاله»، تاریخی دیرینه در ادبیات عرفانی ـ کلاسیک ایرانی دارند. آیا می‌شود این تمایل و کشش شما را برخاسته از مهاجرت شما تعبیر کرد!؟

غریبی:حتما، حتما همینطور است این کاملا روشن است که یک نوع حس ملی ـ فرهنگی در طول اقامت و مهاجرت در یک کشور دیگر در شخص پدید می آید و این میتواند دلایل مختلفی داشته باشد ، به یاد می‌آورم در یکی از نمایشگاه هایم گفته بودم : وقتی که در آتلیه‌ام در میان تابلوهایم مینشینم میخواهم احساس کنم که در وطنم نشسته ام. البته این یک بخش قضیه است ، بخش دیگرش این است که من سالهاست که در مورد اساطیر ایران و بین النهرین مطالعه میکنم، و طبیعتا همین امر، در کارم بدون تأثیر نیست؛ و بعد هم در عرصه‌ی کار متوجه شدم که این فرمها و ترکیبها سرشار از امکاناتی‌اند که هنوز می‌توانند به بسیاری از مسایل هنری این زمان پاسخ دهند؛ خصوصا وقتی بتوانیم در کنار آنها از امکاناتی که هنر مینیاتور ایرانی هم در اختیارمان میگذارد استفاده کنیم و حالا فرض کنید به اینها سمبلها و شکلهایی فرضا برآمده از فرشهای عشایری و قشقائی راهم اضافه کنیم؛ که خود این‌ها از دل زمانی پیش از تاریخ تا عصر ما در هنر این مرزو بوم ادامه پیدا کرده است. خوب تمامی این مجموعه امکاناتی هستند که می‌شود بعد از آشنائی با هنر اروپا و پیوند با آنها به تول
ید هنری پرداخت.


روحی : حقیقت بگویم، وقتی تصاویر تابلوهایتان را برایم فرستادید، با وجودی که هرگز آنها را پیش از این ندیده بودم، اما دائماً با احساس خوشایندی، تصوری نزدیک به یقین داشتم که آنها را قبلاً دیده‌ام! و همین حسِ آشنایی ـ که در عینِ حال برایم تازگی هم داشت ـ باعث شگفتی و لذتم می‌شد که خود این حس، باز علاقه‌مندم می‌کرد که بیشتر و بیشتر آنها را ببینم. اکنون با توضیحاتی که شما دادید، متوجه بنیان تاریخی ـ اسطوره‌ای لذت‌هایم میشوم. یا شاید بهتر باشد که بگوییم، متوجه حضور ریشه‌هایی تاریخی ـ اسطوره‌ای ئی می‌شوم که در تابلوهای شما در فضا و تفسیری جدید رؤیت پذیر شده اند!

غریبی:میدانی من برای انتخاب رنگهایم هیچوقت جستجو نکرده ام واین رنگها- که بقول استادهایم- رنگهای شرقی هستند به طور اتفاقی و ناخودآگاه روی بوم من ظاهر میشوند انگار یکجائی در ذهن من وجود داشته اند خوب دلیلش ساده است من سالها با این رنگها زندگی کرده ام از رنگهای گرم کویر تا فیروزه‌ای‌های مساجد؛ از لاجوردی دریای جنوب تا سبزهای مختلف شمال؛ حضور آن سروها و لاله‌ها وپرنده‌ها هم که به آن اشاره کردید از همین نوع است. ما سالها روی فرش نشسته‌ایم و هر کدام از ما ده‌ها نوع پرنده را روی فرشهای خانه‌مان دیده‌ایم یا روی دیوار مساجد و یا ...، اینها برایمان آشنا هستند بنابراین وقتی آنها را در تابلوهای من میبینی یکجور پیوند میخوری با گذشته‌های خودت و میبینی که ب
رایت آشنا هستند.
روحی : اما یک اتفاق جالب دیگری هم که به نظر می‌رسد حداقل در یکی از تابلوهای شما افتاده، این است که شما از یکسو با اتکاء به گنجینه‌های تاریخیِ ذهن مخاطب ایرانیِ خودتان و و از سویی دیگر با توجه به دانسته‌های معاصر او، ، دست به کار ترکیبی بسیار جذابی زده‌اید و تابلوی «پرنده ایرانی و لاله‌های هلندی» را خلق می‌کنید! گمان میکنم همه می‌دانیم که گل‌های هلند، از معروفیت خاصی برخوردارند، و همانگونه که در بالا گفتم شما به یاری ذهنِ تاریخی مخاطب خودتان دو گونه بازی ذهنی با «لاله‌»ها کرده‌اید (: گل لاله در مقام یکی از نمادهای جهان ادبیات عرفانی ـ کلاسیک ایرانی؛ و نیز گل لاله در مقام یکی از انواع معروف گل‌های هلندی؛) مضاف بر اینکه «پرنده ایرانی» را هم به آن می‌افزایید! آیا خلق این موقعیت ترکیبی آگاهانه و تعمدی بوده است!؟ لطفاً کمی توضیح بدهید.

غریبی :من معمولا برای تابلوهایم طرحی از پیش ساخته در ذهنم و یا روی کاغذ ندارم، معمولا رنگهائی را بی اختیار برمیگزینم و سطح تابلو را میپوشانم –من هیچوقت نمیتوانم روی بوم سفید نقاشی کنم- بعد این کار را با رنگای مختلف و در لایه های مختلف انجام میدهم بعد به فرمهای متعددی روی بوم میرسم بعضی را انتخاب میکنم و بعضی را حذف و انقدر این کار را انجام میدهم تا به تعادلی در کارم برسم، حتی خیلی وقتها بوم نقاشی خودم را در اختیار بچه ها میگذارم تا هر چه میخواهند روی آن نقاشی کنند و یا روی آن رنگ بپاشند و بعد از آنها به عنوان زیرساز کارم استفاده میکنم، اما همانطور که گفتم این فرمها و رنگها حتما جائی در ناخودآگاه من وجود داشته اند که حالا روی بوم میآیند.

روحی : در تابلوی «پولدر و رویاهای من»، شما دست به کار ترکیبیِ دیگر منتها از نوع دیگری می‌زنید. قبل از هر چیز بگوئید «پولدر» یعنی چه!؟ آیا نام محل و مکانی است!؟ اما کار ترکیبی شما در این تابلو برمی‌گردد به ساختار فضایی؛ به نظر می‌رسد شما قصد داشته‌اید تفکیک بین جهان واقعیت و جهان رویا را از طریق اتکاء به امکانات پرسپکتیوی، به سرانجام برسانید. آی
ا این تأویل من از نظر شما درست است!؟ در هر صورت آیا امکان دارد کمی در خصوص مفهوم و جایگاه «فضا» از نظر خودتان صحبت کنید.
غریبی : پولدر تام زمینهای سرسبزی است در هلند که از سطح دریا پائینتر هستند جاهای زیبائی هستند ، امادر موردقسمت دوم سوال، باید اذعان کنم که من از امروز که این سوال شما را خواندم از یک زاویه ی دیگر نیز به کارم نگاه میکنم و آن زاویه دید "روحی" میباشد. یکبار استادم پرفسور یوهان یونگ یکی از نمایشگاه های مرا افتتاح کرد و در آن نمایشگاه نیمساعتی را به توضیح در مورد کارهای من پرداخت ،غروب آنروز به او زنگ زدم و به او گفتم: یوهان من تا امروز هیچوقت به کارهای خودم اینگونه نگاه نکرده بودم حالا من از چشمهای تو هم به تابلوهایم نگاه میکنم، تازه امروز متوجه شدم که پس از اینکه قلمم را زمین گذاشتم و با خودم گفتم این کار تمام شدوظیفه ی من به عنوان یک نقاش تمام شده است و از آن لحظه ای که تو شروع به نگاه کردن به تابلوی من کرده ای وظیفه ی تو به مثابه یک نقاش شروع شده است و به همین خاطر من امروز تابلوی دیگری هم روبرویم دارم تابلوئی که تو آنرا ادامه داده ای.
باری من سالها با این موضوع درگیر بوده‌ام که بتوانم این دو شیوه‌ی نقاشی –نقاشی آبستره و نقاشی فیگوراتیف- را بدون آنکه به هم لطمه‌ای بزنند در کنار هم کار کنم، اما وقتی مشغول کشیدن این سری کار شدم _ که متاسفانه نتوانستم این پروؤه را تا انتها کار کنم_ مسایل دیگری هم مطرح شد ترکیب فیگور و تجرید ترکیب واقعیت و رویا و حتی ترکیب دو بوم در کنار هم که باید به تمام اینها پاسخ داده میشد؛ به نظر خودم تجربه‌ی جالبی بود در کشف فضاهای جدید ولی تا چقدر موفق نمیدانم!


روحی: آقای غریبی عزیز، در پایان، برای آشنایی بیشتر با نقاشی‌‌ شما خوشحال می‌شویم از زبان خودتان معرفی کوتاهی داشته باشیم.

غریبی: در آغاز مشغولِ کار رئالیستی بودم. یکی دو سال اول را منظره میکشیدم و تحت تاثیر مکتب دن هاخ ( استفاده از رنگهای تیره و قهوه ای، کارهای اولیه ی ونگوگ نیز تحت تاثیر این مکتب بوده است) بودم یکبار تعدادی منظره‌ی رنگ و روغن کشیده بودم و طبق روال معمول با استاد راهنمایم در مورد آنها صحبت میکردم ، استادم به من گفت : که تو داری منظره های هلندی میکشی اما با رنگهای ایرانی. این در ذهن من ماند تا اینکه یکبار دیگر که در مدرسه مشغول یک کار گرافیک بودم، باز هم استاد دیگری به من گفت : تو خیلی ایرانی کار میکنی؛ نمیدانستم چرا و وقتی از او توضیح
خواستم به من گفت که: کاری که انجام داده ای بدون پرسپکتیو است مدتها در این مورد فکر کردم و سپس به این نتیجه رسیدم که میتوانم از این دو موضوع استفاده کنم و کارهای دیگری ارائه دهم. برای پروژه پایان نامه ام تعدادی کار کشیدم –طبیعت بیجان- که سعی کرده بودم این دو موضوع را در آن رعایت کنم و نهایتا هم توانستم با همین کارها با درجه ممتاز مدرک خودم را بگیرم در واقع انتخاب این شیوه و روش از اینجا آغاز شد و خوب بعد از آن کار و کار و جستجو .
اما خوب این پوشش و ظاهر کار بود، میدانید که هنرمندان بسیاری با استفاده هنر شرق و ایران به ساختن آثار هنری پرداخته اند که مشخصترین نمونه آن "ماتیس" میباشد که تحت تاثیر مینیاتورهای ایرانی به حذف پرسپکتیو در کارهای خودش میپردازد و به دنیاهای جدیدی در عالم هنر و نقاشی میرسد، اما من فکر میکنم آنها صرفاً به ظاهرِ کارهای ایرانی نگاه کرده‌اند. یعنی نتوانسته‌اند از طریق محتوا و بعد های فلسفی و عرفانی، به حذف پرسپکتیو برسند ، و فکر میکنم در حال حاضر این تلفیق میان کارهای ایرانی و هنر اروپا با مهاجرت هنرمندان ایرانی به اروپا وارد مرحله‌ی جدیدی شده است یعنی که حالا این هنرمندان ایرانی هستند که با شناخت عمیق از مکاتب هنر ایرانی ودر ضمن هنر اروپائی دست به تحول جدیدی در این رابطه زده اند.
و اما اینکه در نقاشی و یا از طریق نقاشی چه میجویم، همانطور که در یکی از سوالات شما هم در این زمینه اشاره ای کردم من سالهاست که در مورد اساطیر ایران- نه به عنوان یک محقق اما در حد یک آدم علاقه مند- کار کرده ام و میکنم شناخت من از این دنیای زیبا و مقدس و روحانی ( البته مقدس و روحانی در فرهنگ اساطیری متفاوت است از آن مفهومی که ما در حال حاضر از این دو لغت داریم ظاهرا این دو لغت از مفهوم اولیه خود تهی شده اند) اینکه تمام اجسام و اشیا را دارای جان میدانند و اینکه از دید این اساطیر، بسیاری از اشیا و اجسام و موجودات مقدس هستند (مانند رودها، بسیاری از انواع درختها و میوه ها، بسیاری از کوه ها و همچنین بسیاری ازحیوانات ) مرا به این فکر واداشت که سعی کنم در کارهایم این تقدس را بازتاب دهم برای این منظور به سراغ طرح های سنتی و نقشهای فرشهای قشقائی که یکی از بزرگترین گنجینه های ما در هنرهای تجسمی است رفتم شاید بیش از ده سال با آنها مشغول بودم و البته در این میان گاه ایده ها و طرحهای دیگری هم بودند که هر از گاهی با آنها مشغول بودم از اواخر سال
2000 تصمیم داشتم که کم کم خود را از دست این سمبلها و فرمها آزاد کنم اما موفق نمیشدم یکجورهائی با من عجین شده بودند سال
2002
حادثه ای برای من اتفاق افتاد و باعث شد که یکسالی کار نقاشی نکنم، پس از شروع به کار مجدد توانستم آنها را به کناری بگذارم، میخواستم حالا تنها با شکلهای تجریدی و انتزاعی به این تقدس در کارهایم برسم و در حال حاظر بعد از هشت سالی کار در این زمینه دیگر خود را دربند هیچ چیزی نمیدانم منتظر میمانم تا ببینم چه بر روی بومم ظاهر میشود. میروم تا ببینم رنگها و نقشها مرا با خود به کجا میبرند محدودیتی برای خودم قائل نیستم کارهایم ترکیبی است تمام آنچه تا حالا تجربه کرده ام و این خود تجربه ی جدیدی است.

روحی: خسته نباشید. ممنون از همکاری شما در انجام این مصاحبه؛

غریبی: تشکر. من هم سپاسگزارم.